معرفت

در بیان نصیحت

ای درویش ! بیقین بدان که درین عالم خوشی نیست . طلب خوشی مکن که نیابی ، از جهت آن که درین عالم امن نیست . کسی که نمی داند که ساعتی دیگر چه باشد ، و چون باشد ، و کجا باشد ، او را امن چون بود ؟ و چون امن نیابد ، خوشی از کجا باشد ؟ پندار خوشی باشد ، و پندار خوشی هم  بجائی باشد که عقل نبود .

ای درویش ! بیقین بدان که هر که را عقل باشد ، بیقین داند که درین عالم خوشی نباشد . در عالمی که ممکن است که نبی معصوم را در موضعی کنند و آتش درایشان زنند تا جمله بسوزند ، و این چین کردند ، و ممکن است که صد ولی بی گناه را بردار کنند تا هلاک شوند ، و این چنین هم کردند ، و ممکن است که صد پادشاه نیک محضر ، نیک اخلاق ، عادل در اول جوانی ، با آن که چندین حکیم و طبیب حاذق بر سر ایشان باشند و محافظت ایشان کنند ، بیک تب هلاک شوند ، و این چنین هم شدند ، امن با خوشی بود ؟ هر که را ذره عقل بود ، داند که درین عالم امنی و خوشی نیست .

هزار نقش برآرد زمانه و نبود                      یکی چنان که در آیینه تصور ماست

ای درویش ! می باید ساخت ، و سازگاری می باید کرد . باشد که بسلامت بگذری . و الحمد الله ربّ العالمین.

(از مجموعه رسالات عزیزالدین نسفی)

....ادامه دارد

 

در بیان دوات و قلم و لوح عالم صغیر

بدان که یک نوبت در این رساله گفته شد که نطفه دوات عالم صغیر است ، اکنون بدان که این نطفه چون در رحم افتاد ، و مدتی برآمد ، خطاب آمد که «بشکاف!» بشکاف و بدو شاخ شد. یک شاخ وی طبیعت شد ، که قلم عالم صغیر است ، و یک شاخ وی علقه گشت ، که لوح عالم صغیر است ؛ و ابتداء اعضاء انسانی ازین علقه است : « خلق الانسان من علق » .

ای درویش! نطفه دریای کلّ بود ، از جهت آن که دریای صافی و ذرو بود ، و شامل محسوس و معقول بود . چون بشکافت ، و بدو شاخ شد ، و یک شاخ وی طبیعت شد ، و یک شاخ وی علقه گشت ، اکنون طبیعت خاص شد هر صافی و معقول را ، و علقه خاص گشت مر ذروی و محسوس را .

چون این مقدمات معلولم کردی ، اکنون بدان که بعضی می گویند که باین طبیعت ، که قلم عالم صغیر است ، خطاب امد که « برین علقه ، که لوح عالم صغیر است ، بنویش ! » - قلم گفت که « چه نویسم ؟ » - خطاب آمد که « بنویس هر چه درین عالم صغیر بود و هست و خواهد بود تا ان روز که این کس بمیرد » . قلم این جمله را بر پیشانی این فرزند بنوشت و قلم خشک گشت « فرغ الرب من الخلق و الرزق و الاجل » . این طایفه این چنین می گویند که گفته شد ، اما این بیچاره می گوید که باین طبیعت ، که قلم عالم صغیر ایت ، خطاب آمد که « بر خود و برین علقه ، که لوح عالم صغیر است ، بنویس ! » - بنوشت تا تمامت اعضاء انسانی اندرونی و بیرونی پیدا آمدند ، و بتدریج ظاهر شدند و بکمال رسیدند ، و جسم و روح ادمی تمام شدند ، یعنی طبیعت آینها نوشت که پیدا آمدند ؛ و اینها که پیدا آمدند آنچه باخود دارند ، از خود دارند و با خود آورده اند . این بود بیان دوات و قلم و لوح عالم کبیر، و دوات و قلم و لوح عالم صغیر .

ای درویش ! دوات عالم کبیر مبداء نزول است ، و دوات عالم صغیر مبداء عروج است . و از این جهت است که در عالم کبیر اول عقل است ، و آخر طبیعت ، و در عالم صغیر اول طبیعت است و آخر عقل .

ای درویش ! عالم کبیر یک عالم بود . چون تمام شد ، قلم عالم کبیر خشک گشت . اما عالم صغیر بی حساب و بی شمار اند . هر عالمی که تمام شود ، قلم آن عالم خشک می گردد . پس قلم مطلق عالم صغیر هرگز خشک نگردد و همیشه خواهد نوشت ، از جهت آن که این کلمات هرگز بنهایت نخواهد رسید « قل لو کان البحر مداداً  لکلمات ربّی  لنفد  البحر  قبل  آن  تنفذ  کلمات  رّبی  ولو  ئنا  بمثله  مدداً  » .

(از مجموعه رسالات عزیزالدین نسفی)

....ادامه دارد

 

 

در بیان انسان کامل

بدان که در عالم کبیسر سه سموات وسه ارض است یکی سموات و ارض خاصّ در عالم جبروت است ،و یکی سموات و ارض خاص در عالم ملک است «تنزیلا ممن خلق الارض و السموات  العلی » : این سموات و ارض اول اند . «الرحمن علی العرش استوی » این سموات و ارض دوم اند . «له ما فی السموات ومافی الارض و مابینها » این سموات و ارض سوم اند . «و ما تحت الثری » : ثری عبارت از مزاج است ، و در تحت مزاج عالم مرکبات است . و در مرکبات هم سه سموات و سه ارض است ؛ جمله شش می شوند . «هو الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ».

یوم عبارت از مرتبه است ، یعنی «در شش مرتبه بیافریدیم » . «ثم استوی علی العرش » ثم بر تر آن است ،یعنی «بعد از ین شش مرتبه بر عرش مستوی شد . مراد ازین انسان کامل است که در نزول از سه سموات و سه ارض بگذشت ، و در عروج از سه سموات وسه ارض بگذشت ، آنگاه بر عرش مستوی شد ؛ یعنی از عقل اول بیامد ، وباز بعقل اول رسید ، و دایره تمام کرد . و عقل اول بر عرش مستوی است ، وی هم بر عرش مستوی شد . و تفسیر این آیه باین آیه دیگر میکند که می آید : «یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنه » .

ای درویش ! الف سنه اقل است ، وخمسین الف سنه اکثر است . از آن کمتر نباشد ، وازین زیادت نبود . «والتین و الزیتون و طور سینین و هذا البلد الامین » ، تین عبارت از دوات است ، که دریای کل وجامع نور و ظلمت است ، « وزیتون » عبارت از عقل اول است ، که قلم خدای است ، و «طور سینین» عبارت از فلک اول است ، که عرش خدای است ، و «هذا البلد الامین» عبارت از انسان کامل است که زبده و خلاصۀ موجودات است ، و جامع علوم و مجمع انوار است ، «بلد» از جهت آن می گویند که انسان کامل مصر جامع است ،  و بتمام اوصاف حمیده و اخلاق پسندیده آراسته است ؛ و «امین» از جهت آن می گویند که انسان کامل خوف آن ندارد که از راه باز گردد و ناقص بماند . انسان کامل بشهری رسیده است که «من دخله کان آمنا»

....ادامه دارد

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله ربّ  العالمین  و العاقه  للمتّقین  ، والصّلوه  والسلام  علی انبیائه  و اولیائه  خیر خلقه  وعلی آلهم و اصحابهم  الطیّبین  الطاهرین !

امّا بعد ، چنین گوید أضعف ضعفاء و خادم فقراء عزیزبن محمد النسفی که جماعت درویشان کثر هم الله از این بیچاره درخواست کردند که می باید که در عشق رساله ئی ، جمع کنید، و بیان کنید که محبت چیست ، و عشق چیست ، و مراتب عشق چند است . درخواست ایشان را اجابت کردم ، و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم ، تا از خطا و زل نگاه دارد « و انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر» .

در بیان میل و ارادت و محبت و عشق

بدان أعزّک الله فی الدارین که ذاکران چهار مرتبه دارند : بعضی در مرتبه میل اند ، و بعضی در مرتبه ارادت اند، و بعضی در مرتبه محبت اند ، و بعضی در مرتبه عشق اند . و از اهل صوف هر که را عروج افتاد ، در مرتبه چهارم افتاد . و تا ذاکر بمرتبه چهارم نرسید، روح او را عروج میسر نشود . و ما این هر چهار مرتبه را بشرح تقریر کنیم ، تا سالکان ذاکر بدانند که هر یک در کدام مرتبه اند.

مرتبه اول ان است که ذاکر بصورت در خلوتخانه باشد ، و بزبان ذکر می گوید، و بدل در بازار بود و میخرد و میفروشد. و این ذکر را اثر کمتر بود . امّا از فائده خالی نباشد.

مرتبه دویم آن است که ذاکر ذکر می گوید . و دل وی غایب می شود ، و او بتکلف دل خود را حاضر می گرداند، و بیشتر ذاکران درین مرتبه باشند که دل خود را بتکلف حاضر گردانند.

مرتبه سوم آن است که ذکر بر دل مستولی شود و همگی دل را فرو گیرد . و ذاکذ نتواند که ذکر نگوید ؛ و اگر خواست که ساعتی به کار بیرونی که ضروری باشد مشغول شود ؛ بتکلّف تواند مشغول شد، چنانکه در مرتبه دومخ بتکلف دل خود را حاضر می گرداند ، در مرتبه سوم دل خود را بکار بیرونی مشغول گرداند . و این مقام قربست، و از ذاکران کم باین مقام رسند. و این سخن را کس فهم کند که وقتی محبوبی داشته باشد . از جهت آنکه محب همیشه ذکر محبوب خود کند، و بی ذکر محبوب خود نتواند بود : همه روز واهد که با دیگران مدح محبوب خود گوید ، یا دیگران پیش وی مدح محبوب وی کنند. واگر خواهد که بسخنی دیگر یا بکاری دیگر مشغول شود ، بتکلف مشغول تواند شدن.

مرتبه چهارم آن ات که مذکور بر دل مستولی شود . چنانکه در مرتبه سیم ذکر بر دل مستولی بود، در مرتبه چهارم مذکور بر دل مستولی شود . و فرق بسیار است میان آنکه نام معشوق بر دل مستولی باشد با آنکه معشوق بر دل مستولی شود.

ای درویش ! وقت باشد که عاشق چنان مسغرق معشوق شود که نام معشوق را فراموش کند، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند.

چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که مرتبه اول مقام میل است ، و مرتبه دوم مقام ارادت است ، و مرتبه سیم مقام محبت است ، و مرتبه چهارم مقام عشق است.

ای درویش ! هر که خواهان صحبت کسی شد آن خواست اول را میل می گویند ، و چون میل زیادت شد و مفرط گشت ، آن میل مفرط را ارادت می گویند ؛ و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت ، آن ارادت مفرط را محبت می گویند ؛ و چون محبت زیادت شد و مفرط گشت ، آن محبت مفرط را عشق می گویند . پس عشق محبت مفرط آمد و محبت ارادت مفرط آمد و همچنین ....

ای درویش ! اگر این مسافر عزیز بمهان تو آید ، عزیزش دار ! و عزیز داشتن این مسافر آن باشد که خانه دل را از جهت این مسافر خالی گردانی ، که عشق شرکت بر نتابد ؛ و اگر تو خالی نگرادانی ، او خود خالی گرداند.

(رباعی)    عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

                    تا کرد مرا تهی و پر ساخت ز دوست

                    اجزای وجود من همه دوست گرفت

                    نامیست زمن بر من و باقی همه اوست

ای درویش ! عشق براق سالکان و مرکب روندگان است . هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند ، و عاشق  را  پاک و صافی گرداند . سالک بصد چله ان مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العین کند ، از جهت آنکه عاقل در دنیا است و عاشق در آخرت است ، نظر عاقل در سیر بقدم عاشق نرسد.

ای درویش ! از عشق حقیقی آنچنانکه حق عشق است- نمی توانم نوشت ، که مردم فهم کنند و کفر دانند اما از عشق مجازی چیزی بنویسم ، تا عاقلان از اینجا استدلال کنند.(از مجموعه رسالات عزیزالدین نسفی)

....ادامه دارد

 

در بیان صحبت

بدان که صحبت اثرهای قوی وخاصیتهای عظیم دارد. هر سالکی که بمقصد نرسد و مقصود حاصل نکرد ، از آن بود که بصحبت دانائی نرسید . کار صحبت دانا دارد. هر که هرچه یافت، از صحبت دانا یافت، باقی این همه ریاضات و مجاهدات بسیار، واین همه آداب و شرایط بی شمار از جهت آن است که تا سالک شایسته صحبت دانا گردد، که سالک چون شایسته بصحبت دانا گشت، کار سالک تمام شد.

/ 0 نظر / 4 بازدید