اعجاز

نظام فلسفی عرفان

در هر حال آنچه حافظ از جام جم می جوید معرفت است با این تفاوت که آن را گاه از لحاظ محتوای جام می جوید که با ذوق بیخودی حجابی را کهبین انسان و کاینات هست از میان بر می دارد و گاه از لحاظ شکل جام طلب می کندش که صفای آینمه گون آن تمام کاینات را چنانکه هست جلوه مب بخشد و برای عارف آنچه را معرفت واقعی است تحقق می دهد . اگر رمز معرفت واقعی را، که کمال آن در اتحاد بین عارف با موضوع معرفت او  توانمد بود و آنچه حکما نیز در اتحاد عاقل و معقول گفته اند تعبیری فلسفی از همان دریافت عرفانی بشمار می آید ، حافظ با رمزهایی چون جام و مستی و بیخودی بیان می کند بیشک از آن روست که این اتحاد عارف با موضوع معرفت به حقیقت نفی خودی را از وی طلب می کند که همان فناست – فنای صوفی . این نفی خودی در عین حال تعلقی را که تصور "خود" یا "خود مرکزی" بین انسان و دنیای اسباب و حواس بوجود می آورد از بین می برد و عارف را به معرفت تام که نفی خود و نفی تمام آنچه ماسوای موضوع معرفت اوست لازمه آن است می رساند و بدینگونه وی را با موضوع معرفت خویش متحد می سازد. جام، از آنجا که با نفی خودی عارف را به اتحاد با موضوع معرفت خویش رهنمونی می کند رمزی است از معرفت واقعی و استعمال آن همچون رمز و نمودگار برای این تجربه عرفای هم اختصاص به حافظ ندارد و در بین کسانی که پیش از وی سکر و بیخودی را به همین اوصاف ستایش کرده اند ابن فارض را می توان ذکر کرد که خمریه او نیز ممکن است در اندیشه حافظ بی تأثیر نمانده باشد.

در هر حال، نیل به این اتحاد است که از آن به "حق الیقین" تعبیر می کنند و عرفان واقعی نزد رهروان طریقت جز از آن راه حاصل نمی شود چنانکه فقط در لحظه ای که دریچه ای ازین دنیا "حال" برروی عارف گشوده می شود وی می تواند خویشتن خویش را در آنچه موضوع معرفت اوست گم کند و در چنین حالی است که وی می تواند تمام انچه را در ورای پرده حس می گذارد ، در جو ذهنی خویش در نوعی کشف و شهود تجربه کند. این حالت کشف و شهود قطعاً شاعرانه ترین تجربه عارف است و اگر حافظ از آن سخن می گوید نه فقط به عنوان عارف بلکه به عنوان شاعر هم حق اوست. آنچه در این تجربه عرفانی مخصوصاً شاعرانه است و ان را در قلمرو دنیایی مواجتر، مرموزتر و اثیری تر از افقهای دنیای سوررئالیسم قرار میدهد این است که در لحظه های دیریاب این مکاشفات عارف وجدان خود را از تمام قشرهایی که انس به ادراکات محدود به حس و فاصله گیری از آنچه ماورای حس است برآن پوشانیده است مجرد می کند و با آمادگی ذهنی که به سبب تمرین در انصراف از محسوسات و تأمل در عوالم ماورای حس برایش حاصل شده است با انچه موضوع معرفت اوست اتحاد می یابد و به تعبیر مولانا جلال الدین "در کارگه، یعنی عدم" در می آید تا ببیند صنع و صانع را بهم . یعنی در عین حال رؤیاهای شاعرانه نیز در کلام حافظ گه گاه هاله ای از واقعیات اهل مکاشفه را عرضه می کند. درست است که این رؤیاها ممکن است جز تعبیر شاعرانه ای از خوابهایی که ناغنوده می توان دید نباشد اما چون شاعر انها را "خواب" می خواند نباید آنها را فقط به چشم مکاشفات هنرمندانه که در بیداری نیز حاصل می شود نگریست. در این صورت حتی ورای آنچه از سنتهای مربوط به تعبیر رؤیا که در عصر وی رایج بوده است برمی آید در تفسیر این رؤیاها مخصوصاً باید به طرز تعبیر رایج در نزد عرفا رجوع کرد که رؤیاهای صالح را حاصل عبور سالک بر ملک و ملکوت می دانند ، و در آن نیز غالباً نوعی مکاشفه و کشف می جویند  - کشف مُخَیلَّ . در چنین حالی است که تصرف نیروی خیال بر آنچه برای روح کشف شده باشد لباس حس می پوشاند و آن را به صورتی در می آورد مه محسوس تواند شد. از جمله وقتی شاعر نقل می کند که در خواب با آفتاب هم وثاق شده است یا شاهد طلوع ماه بوده است این خواب ممکن است همچون خوابی که یوسف درباب آن یازده کوکب دید رؤیایی پیغمبرانه باشد یا همچون خوابهایی که ابن عربی در باب ازدواج با حروف و با ستتارگان دید رؤیایی عارفانه. در هر حال وقتی صوفیه می گویند که در کشف مخیل سالک، حقیقت قلب را در صورت کواکب می بیند ، از این کلام آنها می توان کلیدی بدست آورد برای فهم رمزهایی که حافظ در توصیف رؤیاهای خویش بکار می برد رویای آفتاب، رؤیای ماهی که بر می آید.اما شاعر غزلسرا که در اوقات بیداری نیز، خودآگاه یا ناخواآگاه ، ضمیر او جز با آفتاب طلعتان و مهرویان و جز با جام و پیاله سروکار ندارد آیا رؤیاهایش نباید بر همین زمینه ها متکی باشد؟ د رعین حال طرفه آن است که مکاشفات عرفانی شاعر نیز مثل رؤیاهای شاعرانه اش صحنه ای جز شب ندارد: شب، که در افسانه های عامیانه ای که راجع به نانوایی حافظ نقل می شود نیز نقش خاصی درالهامات او دارد . عبث نیست که شب در کلام او گه گاه بمثابه یک رمز به کار می رود ، با مفهومهایی مواج و گونه گون و از همه مهمتر با مفهوم لحظه لحظه های مکاشفه. این لحظه شهود و مکاشفه که حافظ در پاره ای تأملات عرفانی خویش از ان تعبیر به "دوش" می کند در واقع لحظه ای است بیرون از مرز زمان، چرا که مکاشفه در نزد عرفا با مقام تمکین ارتباط دارد و زمان چنانکه مولانا جلال الدین د رتوصیف مکاشفه معروف دقوقی خاطر نشان می سازد منشأ "تلوین" است و عارف در چنان حال از چنبره زمان وا میرهد و از قید چون و چند فارغ می شود. با اینهمه وقتی این لحظه درخشان دیریاب را در جریان زندگی درونی خویش که این گونه لحظه ها بندرت در آن اتفاق می افتد متمایز می کند آن حیات عادی و مهمل را در قیاس با نور و درخشندگی این حال بی مانند خویش فقط یک شب تیره می یابد.

اقتباس از کتاب از کوچه رندان نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب

ادامه دارد....