اعجاز

نظام فلسفی عرفان 3

 

البته دنیایی که وجود نقص و خطا آن را از نیل به کمال دور نگه می دارد با عهشقی هم که عهد امانت و میثاق الست  آن را در حد اقتضای بندگی محدود می کند توافق دارد و عجب نیست که با وجود نهوعی تجانس که بین عارف با موضوع معرفتش هست عشقی که عارف را با معشوق وی مربوط می دارد عشقی نومیدانه باشد که در آن اتحاد بین عاشق و معشوق اگر هم وجدانش ممکن باشد وجودش غیر ممکن است . در واقع با آنکه ورطه عبورناپذیری که نزد حافظ بین عاشق و معشوق هست قبول فکر وحدت را برای عقل وی ناممکن می سازد استغراق در عشق که هر چیز دیگر را جز وجود معشوق برای وی در خور نفی می کند این تصور را که عقل از قبولش ابا دارد بعنوان امری که وجدانی نه وجودی است بر وی تحمیل می نماید و اگر در تفکر شاعر بین تصور وحدت که برای دوگانگی بین خالق و مخلوق جایی باقی نمی گذارد- با اعتقاد به خلق و ابداع که وجدان دینی هر مسلمان جز بدان سر فرود نمی آورد نوعی کشمکش هست این کشمکش در کلام حافظ از تنازع بین عقل و عشق ناشی است که خود وجه دیگری است از تفاوت بین وجدان و وجود. بدون شک این کشمکش بین عقل و عشق را که یک ویژگی روح شاعرانه حافظ است باید همواره در فهم و توجیه سخنان وی در نظر داشت ، چرا که بدون توجه به این نکته انسان غالباً دوست دارد از حافظ و از هر شاعر که به هنر تفرینی او باشد یک فیلسوف بسازد با یک نظام هماهنگ فکری و یک تعلیم واحد فلسفی . اما توقع یک نظام واحد و هماهنگ از شاعر نه فقط در حکم نفی وجدان هنری اوست در واقع به منزله نادیده گرفتن جنبه آفرینندگی او نیز هست چون قریحه آفرینشگر وی فقط در حرکت بین جاذبه های متضاد می تواندن جوهر خود را که پویایی است حفظ کند و خود را با دنیایی که یکنواخت ، بی تحرک ، و مومیایی شده نیست هماهنگ سازد . ازین روست که حافظ اگر یک جا تحت تأثیر جاذبه عقل تصور اتحاد بین خلق و حق ، بین عالم صغیر و عالم کبیر را که به یک اندازه محکوم به نقص و شرند با آفریننده آنها- که کمال و خیر نامحدود مطلق است در خود نفی و رد می یابد جای دیگر از تأثیر جاذبه عشقی که جز یک وجود نمی شناسد به تصوری از نوع وجدان وحدت برمی گردد و این کشمکش بین عقل و عشق که در عین حال لازمه وجدان آفرینشگر و هنر آفرین او نیز هست او را از این که به یک نظام واحد در سراسر عمر و آثار خویش پای بند بماند باز می دارد و به کسی که در دنیای لست فاصله بین خدایی را که پیمان بندگی می گیرد و انسانی که پیمان بندگی می دهد پرنشدنی می یابد اجازه می دهد از تجلی ازلی دم زند و از اینکه در تمام عرصه وجود هرچه هست مراتب گونه گون این تجلی است ،از جهان تا انسان و از انسان تا خدای او اتحاد عشق و عاشق و معشوق . اگر وی جام جم را رمزی از دل عارف می یابد برای آن است که دل مثل این جام افسانه ها محل تجلی و انعکاس حقیقت است و وقتی می گوید که «عکس روی» معشوق در آینه دل سبب شد که «عارف از پرتو می در طمع خام افتاد» مخصوصاً به نقش این رمزهای شاعرانه توجه دارد چرا که این جلوه در عین حال به وی می آموزد که بین انکه تجلی می کند و انکه پذیرای تجلی است از همه جهت اتحاد ممکن نیست ، اما وسوسه ای شتباه آمیز نیز هست که وجدان و وجود را با هم مخلوط می کند و او را به «طمع» می اندازد . این وسوسه در خاطر وی این اندیشه را القا می کند که این عکس نه یک تصویر معشوق بلکه عین صورت اوست و بین او که خود جز همان جام نیست با معشوق که عبارت از حق است اتحاد واقعی هست: بدین گونه معرفت قلبی که از تجلی حق برای عارف حاصل می شود و نوعی وجدان است چنان مایۀ یقین وی می شود که او را تا سر حد تصور اتحاد با حق می کشاند. اما حقیقت که عارف از تأمل در احوال خویش به آن بر می خورد این است که تمام این نقشها وجودشان جز اوهام نیست حقیت تمام آنها همان صورت معشوق است همان یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد. شک نیست که اگر عارف در نوعی  بیخودی ادراک و تمیز خود را از دست نداده باشد به آسانی می تواند توجه کند که بین جام با می و با فروغ روی ساقی که در جام انعکاس دارد تفارت هست . تنها همین نکته است که می تواند وی را از تصور آن گونه «وحدت» که با  الحاد سر مویی بیش فاصله ندارد باز دارد و جالب است که حافظ بررغم آشنایی که با تعلیم اهل وحدت دارد این پندار را «طمع خام» می خواند و بدین گونه ورطه ای را که همیشه بین معشوق و عاشق بین انسان و خدا هست عبور ناپذیر نشان می دهد و انچه را عشق به وی القا می کند و فقط نوعی وجدان است در پرتو عقل غیرممکن می یابد و عاری از وجود واقعی . بدین گونه ، کشمکش بین عقل و عشق که وجدان آفرینشگر وی را عرصه جولان خویش می یابد او را بین گرایش به وحدت که وجدان وجدان است و بازگشت به اثنینیت که وجدان وجود است سرگردان می دارد و زبان رمزش گاه از اثنینیت که وجود است با رمز عهدالست تعبیر می کند و گاه از وحدت که عبارت از وجدان است با رمز تجلی یاد می کند.

اقتباس از کتاب از کوچه رندان نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

ادامه دارد....