اعجاز

نظام فلسفی عرفان 1

 

بدون شک این مفهوم رمزی که حافظ برای شب در نظر دارد تجربه عرفانی او را با آنچه بعضی عارفان اروپایی قرون وسطی آزموده اند گه گاه همجنس شان می دهد.

در پایان یک همچو شب فرخونده ای است که حافظ نیل خود را به ان لحظه های درخشان مثل حال کسی که از سرزمسن ظلمت های جاودانه به دنیای بی پایان نور قدم می نهد توصیف می کند و تجربه ای را که از شعشعه ی پرتو ذات و از نوشیدن یک جرعه از جام تجلی صفات دارد ، با شوق و هیجان شاعرانه به بیان در می آورد و در بیان وی چنان لحن صادقانه ای احساس می شود که آن را جز به یک تجربه واقعی و شخصی منصوب نمی توان کرد.

این تجلی هم که از شعشعه ی پرتو ذات برای عارف حاصل می شود در واقع یادآور تجربه ای است که موسی در کوه  طور با آن روبرو گشت و البته آنجا که طور در برخورد با همچو تجلی از هم فرو می پاشد پیداست که واکنش شاعر نیز در برخورد با این نور تجلی باید بیخودی باشد- و فنای از خویش . اما وقتی از باده ای صحبت می کند که از جام تجلی صفات به او داده اند بی شک نظر به مکاشفه ای دارد که در طی آن صفات حق بر عارف تجلی می کند و چون در این حال صفات انسانی که حجاب است در میان نیست حتی بی آنکه وی از خویش غایب شود بعضی از حقایق غیبی را کشف می کند و این تجارب عرفانی مراتب دارد از مکاشفه ی عقلی که ادراک اشراقی است تا کشف روحانی که روئیت ملایک را به ذهن القاء می کند و این همه ، زندگی درونی عارف را از زندگی عادی ممتاز می کند و اگر هم به قلمرو رؤیاهای یک بیمار روحی تعلق دارد روحانیت و صفایی در ان هست که آن را با مقوله فعالیت های سالم یک ذهن آفرینش گر مربوط می دارد.

بی هیچ شک یک تجربه شگرف حافظ در قلمرو این مکاشفات عارفانه ، آنجاست که شاعر در پایان آن ، میلاد عالم و پیدایش جوهر انسان را تصویر می کند . – دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند. در این تصویر ، شاعر از ورای دریچه کشف و شهود پیدایش دنیایی را توصیف می کند که در آن گل آدم  را تا بارشحه جام ، رشحه می ، در پیمانه ای به هم در نیامیزند نمی توانند برای عشق و آدمیت از آن معجونی بسازند. این البته یک نوع مکاشفه است از نوع انچه عارفان دیگر از بایزید تا محیی الدین در سیر اطوار انسانی و د رمعراج روحانی خویش داشتند. اگروی در طی این سیر روحانی ساکنان حریم ملکوت را نیز با انسان راه نشین هم پیاله می بیند از آن روست که عشق را امری چنان متعالی می یابد که قلمرو ملکوت هم مثل عالم ملک از حوزه اسیلای او خالی نیست درست است که ادراک عشق از حوصله فرشته بیرون است و بقول حافظ «فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان» اما ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت ، که منحصر به ملایک هم نیستند و سلسله ارواح و عقول را نیز شامل هستند، خواه ناخواه محکوم به عشق اند چنانکه برای آنها نیز – طفیل هستی عشقند آدمی و پری . و وقتی انسان به عنوان کلمه جامع الهی عشق را ماه امتیاز خویش می یابد سایر مراتب و شوون کاینات چگونه می توانند از عشق خالی بمانند؟ نهایت آنکه عشق آنها ناخودآگاه و در نهایت چیزی جز شوق به کمال نیست .آنچه خودآگاه و درواقع ناشی از امانت الهی و میثاق الست است عبارت است از عشق انسان – عشق واقعی. مکاشفه ای هم که حافظ در این تصویر ملایک و میخانه عرضه می کند تجربه ای است که جای جای در غزلهای دیگر وی نیز هست و یک جا هم در کلام وی اشارتی دیگر به همین گل آدم هست باز به ملک ، که بر در میخانه عشق گویی بیرون مانده است و درباره انچه در آن کارگاه شور و عشق می گذرد با دلهره و نگرانی می اندیشد، بانگ میزند که «ای ملک تسبیح گوی، کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند» . اما این مکاشفه راجع به ملایک و میخانه، چنان تصویری از کارگاه خلقت و پیدایش انسان عرضه می کند که آنچه محمد اقبال، شاعر لاهور، در باب میلاد آدم می گوید با تمام لطف و جمال اندیشه انگیزی که دارد در قیاس با آن فقط گوشه ای پریده رنگ از یک پرده عظیم و پر جنب و جوش را نمایش می دهد. تصویری که حافظ از این مکاشفه خویش عرضه می کند پرده ای رؤیایی است که شاعر در طی آن ، در زمینه پرابهام یک ظلمت بی نام که ممکن است خود تیرگیهای دنیای بی تعیّن یا قلمرو اعیان ثابته را منعکس کند، نیمرخ ملایک را تصویر می کند که انجا در شتاب و درنگ یک شب دیرچای پردلهره گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند.

در طرح این تصویر ذهنی که با فرهنگ دنیای حافظ پیوند دارد نه فقط آنچه در حدیث راجچع به آن چهل بامداد که گل آدم را سرشتند آمده است به خاطر خواننده راز آنا می گذرد بلکه وی شاید بدان داستان رمزآمیز نیز که در تفسیرها راجع به آغاز خلقت آدم هست و مولانا با لطف و عمقی بی مانند آن را در مثنوی آورده است توجه کند: داستان ملایک – جبرئیل، میکائیل و عزرائیل – که خداوند آنها را یک یک به زمین فرستاد تا پاره ای از خاک جهت قالب گیری آدم بیاوند و ترس و خودداری زمین از اینکه مایه ساز این قالب شود به قدری آنهارا متأثر و مردد ساخت که سرانجام فقط عزرائیل بود که توانست ان زاریها را نادیده بگیرد.

اقتباس از کتاب از کوچه رندان نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

ادامه دارد....